حس های بد...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:35
الان چند وقته به یه چیزایی شک کردم... xa0این که تمام آدمیان و خدایان عهد بستن منو اذیت کنن...(شاید بقیه رو هم دارن اذیت میکنن!!!!) نمیدونم هدفشون چیه؟اصلا مگه من چیکار کردم؟ هی تو زمان به گذشته میرم تا ببینم چیکار کردم ولی چیزی نمیبینم...xa0 شاید دوباره دارم افسردگی میگیرم؟ شاید چون الان سرماخوردم و...
کسی هست که دیگه نیست...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:19
بیایید با هم روراست باشیم،در زندگی همه ما کسی بوده که همیشه و تا ابد عاشقانه دوستش خواهیم داشت.در تمام لحظات خوش زندگی،او را حتی برای چند ثانیه کنار خودمان تصور میکنیم و از حضور خیالی اش لذت میبریم،جایش همیشه در قلبمان خالی می ماند،اما او نیست،خیلی وقت است که رفته،ولی قلب انسان که منطق ندارد برای هم...
بالاخره موقش رسید... سربازی
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 21:24
تو اسفند ماه گذشته دفترچه خدمت رو پست کردم...بالاخره بعد از شیش ماه جوابش اومد... اول شهریور اعزام میشم...یعنی 15 روز دیگه... خیلی منتظرش بودم... البته منم مثله خیلی از پسرا اگه معاف میشدم خوشحال میشدم... نه بخاطر ترس از سربازی... فقط واسه اینکه پدر مادرم تنها نشن... اقدام هم کردم ولی خب قسمت نبود م
آموزشی تموم شد...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 21:24
بالاخره بعد از 65 روز دوره آموزشیم تو پادگان شهید ادیبی ناجا(مرزن آباد چالوس) تموم شد12 روز اومدم پایان دوره... بعدش میرم ادامه سربازی رو تهران بگذرونم... تو دوره آموزشی خاطرات مینوشتم... سر فرصت میذارمشون تو وبلاگ... xa0
نیمکت عاشقی...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 21:24
نیمکت عاشقی یادت هست؟xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 کنار هم ،نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 و برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان بر سرمان می ریخت xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa...
دله گرفته...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 21:24
خیلی سخته دلت گرفته باشه...بی حوصله باشی... آخر هفته هم بخوای بری... ولی تمام سعیت این باشه که خودتو شاد نشون بدی و بخندی تا خانوادت این یه هفته که پیششون هستی ناراحت نشن. ته تهش اینه که هدفون رو بذاری رو گوشت و یه دو ساعتی بری قدم بزنی...
دوریت میشه عادتم...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 21:24
من شک ندارم نمیای ، دوریت میشه عادتمxa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 از بس خیالم راحته ، از همه چی ناراحتم خوابت رو میبینم و باز ، این کار هر شب منه xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 بگو شبا تو خوابه تو ، کی داره پرسه میزنه xa0 دانلود پ.ن:صدای خودم ،همین امشب خوندمش و آپلود کردم اینجا برچسبها: دوری, عادت, شب, ...
سال نو مبارک
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 21:24
تنها بودم... ولی دیگه نمیخوام تنها باشم... سال نو مبارک دیر گاهی است که افتاده ام از خویش به دور شاید این عید به دیدار خودم هم بروم ****************** 8 ماه از سربازیم گذشت... سال تحویل خونه نبودم... جلویه سفارت قزاقستان بودم... تو خیابون هیچکس نبود... فردا شب هم مرخصیم تموم میشه باید برگردم... ****
*B Nazanin...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 21:24
17 بهمن سال 94 ساعت 21:00xa0یه شب سرد،سر پست بودم،سفارت گرجستان، xa0که روزنامه میخوندم و این شعرو توش دیدم... بریدمش با خودم آوردم تا بذارمش توxa0وبلاگ... ______________________________ با آن که پر شده دلم از حرف در قلب من هنوز تو جا داری *B Nazanin چه قدر غم انگیز است در بین فونت های نوشتاری xa0 xa...
رفتن های پاییز شوخی سرشان نمی شود...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 21:24
این پست در واقع دو صفحه از دفتر خاطرات یا بهتر بگم "گاه نامه" ای هست که تو سربازی می نویسمکه تو تاریخ 1395/7/12 دوشنبه ساعت 13:40 یه متن: رفتن های پاییز شوخی سرشان نمی شود...! بدترین اتفاق در پاییز آن است که کسی برود.رفتن های پاییز با رفتن های دیگر فرق دارد،رفتن های پاییز در سکوت انجام می شود. رفتن
میزهای خالی...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 21:24
میزهای خالی،قصه های عجیبی دارند.مثل یه دفتر خاطرات قدیمی.مثل یه آلبوم عکس یا فیلم خاطره انگیزی باقی مانده از سال های دور...میزها خود دفترچه خاطراتند.پر از خاطراتی ویرایش نشده.زنده،ملموس و روان.باید گوشت راxa0نزدیکشان بیاوری.باید قصه هایشان را بشنوی... آن وقت می فهمی که چه رازها،چه شعرها و چه نجواهای...
زندگی دوباره...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 21:24
سلامنمیدونم دیگه کسی تو بلاگفا هست یا نه... از کسایی که قبلا سر میزدن نمیدونم هستن یا نه...xa0 به هر حال این وبلاگ هست و منم هستم پس دوباره هر از گاهی اگه بتونم پست میذارمxa0 گفتم دوباره ،چون سربازیم تموم شده... همونطور که تو پست های قبل گفته بودم زندگیمو به دو قسمت قبل و بعد از سربازی تقسیم کردم و ...