یعنی 15 روز دیگه...
خیلی منتظرش بودم... البته منم مثله خیلی از پسرا اگه معاف میشدم خوشحال میشدم... نه بخاطر ترس از سربازی... فقط واسه اینکه پدر مادرم تنها نشن... اقدام هم کردم ولی خب قسمت نبود معاف شم...
منتظر رفتن به سربازی بودم به یه دلیل اونم اینکه زندگیم به دو قسمت تقسیم کردم.. قبل سربازی و بعد از سربازی... که امیدوارم بعد از سربازی یه چیز جدید منتظرم باشه...
به هر حال باید برم... ولی از یه چیز ناراحتم و پشیمون
که ای کاش سال 91 میرفتم سربازی... سالی که اون بی معرفت بعد از 4 سال گذاشت رفت ...
ثبت نام کردنم واسه کارشناسی تو اون موقعیت اشتباه بود... تو حاله خودم نبودم... اصلا حواسم به هیچ جا نبود... اوج افسردگی باعث شد سه ترمی که دانشگاه بودم مشروط بشم و در نهایت اخراج...
میخوام پشیمون بشم از این که عاشق شدم ولی به جرات میگم حس خوبی بود...
البته از عشق حرف زدن تو این زمونه یه چیز مسخرست... همین دیگه...
مهربان باشید و شجاع... و کمی هم به جادو اعتقاد داشته باشید...
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی