شاید دارم پرت و پلا میگم، اما به نظرم هر آدمی که به دنیا میاد، یه ذره شرارت ته وجودش داره. یه چیزی که مخصوص همین دنیاست، که اگه نباشه، دووم نمیاره. این شرارت باید یه جوری خرج بشه، باید مصرف بشه. نمیشه نگهش داشت، نمیشه همیشه آدم خوبی بود، نمیشه بدون گناه و اشتباه موند. نمیشه قید همه چیزهایی رو زد که شاید تهش یه کمی آدمو به دردسر بندازه. راستش یه چیزی که همیشه گیجم میکنه اینه که بیشتر قاتلهای زنجیرهای، آدمهای خیلی تمیزیان. زندگی مرتب و منظمی دارن، عادتهای اخلاقی قشنگی دارن، لامپ کممصرف
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی
بعضی شبها، تنهایی شبیه یه پتوی کهنهست؛همونقدر زبر، همونقدر آشنا.میپیچی توی خودش، بیآنکه بخوای رهاش کنی.بوی چیزای قدیمی میاد...بوی یه عشق نصفهنیمه، یه بوسهی جا مونده، یه خداحافظی نگفته.دلتنگی گاهی فقط صدای یه آهنگ قدیمیه،یا عطری که بیهوا از کنار آدم رد میشه.یا پیامی که هیچوقت نیومد.همهشون میشن حسرت.حسرتِ چیزی که بود...یا بدتر: چیزی که میتونست باشه، ولی نشد.
عشق، یه روزی اومد.مثل بارون اول پاییز؛آروم، سرد، بیخبر.و بعدش؟تنفر شد.نه از اون آدم... از خودت.از اینکه چرا اینقدر باور کردی.
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی
گاهی همهچیز را میدهم... تمام نیرویم، تمام شبهای بیخوابیام، تمام لحظاتی که میتوانستم برای خودم باشم اما نبودم.راه میروم، میدوم، میجنگم، اما انگار هر قدمی که برمیدارم فقط مرا به نقطهی صفر میرساند.مثل این است که زمان دستهایم را گرفته و به تمسخر میگوید: «هر چه بیشتر تلاش کنی، بیشتر میبازی.»به گذشته نگاه میکنم... و میبینم چیزی در دستم نمانده. تمام آن لحظههایی که فکر میکردم معنا دارند، در گرداب سکوت محو شدهاند.انگار همهچیز فقط یک رؤیای فرسوده بود.در پایان، هیچکدام از این جنگها م
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی
انگار باید یه عمر بزنی به در و دیوار، گند بزنی به خودت و دنیا، تا آخرش تازه بفهمی چی به چیه. یه جایی وسط راه، وقتی همه چیز رو باختی، تازه یه نوری میخزه توی کلهت که آره، حالا شاید داری میفهمی چطوری باید نفس بکشی بدون اینکه له شی.اولش فکر میکنی قراره دنیا رو فتح کنی. بعد میفهمی فقط داری یاد میگیری چطوری زمین نخوری. همهش با آزمون و خطا، با اشتباههای احمقانه، با تصمیمهایی که شب تا صبح پشیمونت میکنن.
فکر میکنی زندگی یه مسابقهست. که باید بجنبی، که باید از بقیه جلو بزنی. بعد میفهمی بیشت
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی
در جایی میان صدا و سکوت،نغمههایی وجود دارند که نه کاملاً شنیده میشوند
و نه هرگز خاموش میگردند.آنها در حافظهی زمان معلقاند؛بخشی از گذشته که هنوز میکوشد نفس بکشد.هر ملودیِ گمشده،خاطرهایست از آنچه انسان زمانی احساس کرده،اما از یاد برده است.ما گاه تصور میکنیم موسیقی را میسازیم،حال آنکه شاید این موسیقیست که ما را به وجود میآورد — در لحظهی شنیدن،ما از مرز فردیت عبور میکنیم و بدل به پژواکی در امتداد یک صدا میشویم.انسان میمیرد،اما صدا باقی میماند؛بیهیاهو،در ژرفای هوا و در حافظهی زم
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی
ما جاودانگی را مثل وعدهای پوسیده دوست داریم؛نه برای زندگیِ بیشتر،
برای عقبانداختنِ لحظهای که باید اعتراف کنیمهیچچیز در ما آنقدر محکم نیست که بماند.جاودانهبودن،اگر قرار باشد با همین ترکها،با همین حافظهی زخمخورده،با همین بدنِ خسته از تکرارِ خودادامه پیدا کند،بیشتر شبیه مجازات است تا موهبت.ما از مرگ نمیترسیم؛از این میترسیم که اگر مرگ نباشد،درد هم نمیمیرد.که اگر پایان نباشد،اشتباهها فرصت دارندتا برای همیشه ما را تعریف کنند.عشق؟اگر ابدی شود،دیگر نجاتبخش نیست.میشود یک صدا که مدام در سر
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی
انسان معمولاً تنهایی را بهعنوان حادثهای ناخواسته درک میکند؛چیزی که بعد از رفتنِ دیگری، بعد از شکست، یا بعد از فروپاشی معنا سر میرسد.اما حقیقت تلختر است: تنهایی اغلب پیشفرض زیستن است، نه نتیجهٔ آن.راه، همیشه استعارهٔ انتخاب نیست.بیشتر اوقات، استعارهٔ زمان است؛چیزی که نه میتوان متوقفش کرد،نه میتوان با دیگری تقسیمش کرد.هرکس سهم خودش را میپیماید،حتی وقتی ظاهراً کنار هم راه میرویم.در این وضعیت، انسان نه طغیان میکند و نه امید میسازد.او به نقطهای میرسد که پرسش «چرا؟» کارکردش را از دست
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی
باد سردی میزد.هوا برای باریدن دودل بود؛مثل خودش که بین رفتن و ماندن معلق مانده بود.موسیقی آرامی پخش میشدنه آنقدر بلند که فرار کند،نه آنقدر آرام که نشنود؛یک چیزی بین ماندن و محو شدن،مثل خودش.تهِ ذهنش پر از سؤال بود.به رفتن فکر میکرد؟یا به ماندنی که دیگر شبیه زندگی نبود؟میدانست رفتن جواب همهچیز نیست،اما ماندن همزخمها را جمع نمیکند،فقط عمیقترشان میکند.دلش یک جای دورتر میخواست.نه لزوماً شهری دیگرفاصلهای از آدمها.از آنهایی که دوستشان داشت،و از آنهایی که بلد بودنددوستداشتن راآرام،
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی
خیلی وقته دیگه پست گذاشتن یادم رفته...حوصلشو دارمااا... فقط نمیدونم چی بذارم...ماشاالله همه چی هست از عشق و شکست عشقی و مذهبی و خاطرات و چرت و پرت و.... منم فقط میام وبلاگارو میخونم ...بعضی موقع یه وب
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی
هوا امروز یه جوری ابری و بارونیو قشنگه که منو یاد قدیم انداخت...اولیش یاده دوران ابتدایی افتادم... که قرار بود از مدرسه ببرنمون اردو... صبح رفتن که میشد میدیدیم هوا ابری و بارونیه..البته اردو کنسل نمی
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی