
گاهی همهچیز را میدهم... تمام نیرویم، تمام شبهای بیخوابیام، تمام لحظاتی که میتوانستم برای خودم باشم اما نبودم.راه میروم، میدوم، میجنگم، اما انگار هر قدمی که برمیدارم فقط مرا به نقطهی صفر میرساند.مثل این است که زمان دستهایم را گرفته و به تمسخر میگوید: «هر چه بیشتر تلاش کنی، بیشتر میبازی.»به گذشته نگاه میکنم... و میبینم چیزی در دستم نمانده. تمام آن لحظههایی که فکر میکردم معنا دارند، در گرداب سکوت محو شدهاند.انگار همهچیز فقط یک رؤیای فرسوده بود.در پایان، هیچکدام از این جنگها م...
ادامه مطلب
دیشب داشت بارون می بارید. بر خلاف اون قدیما که وقتی بیرون بودم و بارون غافلگیرم می کرد، این دفعه خودم خواستم برم بیرون تا خیس بشم به امید اینکه شاید بتونم یکی از آرزوهامو که قدم زدن با تو زیر بارون بو...
ادامه مطلب
بیایید با هم روراست باشیم،در زندگی همه ما کسی بوده که همیشه و تا ابد عاشقانه دوستش خواهیم داشت.در تمام لحظات خوش زندگی،او را حتی برای چند ثانیه کنار خودمان تصور میکنیم و از حضور خیالی اش لذت میبریم،جایش همیشه در قلبمان خالی می ماند،اما او نیست،خیلی وقت است که رفته،ولی قلب انسان که منطق ندارد برای همین نمیفهمد.قلب انسان فقط حس دارد و احساسات را درک میکند،او را میخواهد،آن حس جا مانده در گذشته های دو...
ادامه مطلب