باد سردی میزد.
هوا برای باریدن دودل بود؛
مثل خودش که بین رفتن و ماندن معلق مانده بود.
موسیقی آرامی پخش میشد
نه آنقدر بلند که فرار کند،
نه آنقدر آرام که نشنود؛
یک چیزی بین ماندن و محو شدن،
مثل خودش.
تهِ ذهنش پر از سؤال بود.
به رفتن فکر میکرد؟
یا به ماندنی که دیگر شبیه زندگی نبود؟
میدانست رفتن جواب همهچیز نیست،
اما ماندن هم
زخمها را جمع نمیکند،
فقط عمیقترشان میکند.
دلش یک جای دورتر میخواست.
نه لزوماً شهری دیگر
فاصلهای از آدمها.
از آنهایی که دوستشان داشت،
و از آنهایی که بلد بودند
دوستداشتن را
آرام، بیصدا،
به درد تبدیل کنند؛
آنقدر بیصدا
که دیر بفهمی
کی همهچیز تغییر کرد.
خاطرههایش را دوست داشت.
عجیب بود…
آدمها میرفتند، عوض میشدند، میشکستند،
اما خاطرهها
همیشه همانقدر زیبا میماندند.
انگار
نسخهای که در ذهنش از آدمها داشت
از واقعیتشان مهربانتر بود.
گاهی فکر میکرد
شاید مشکل از اوست
که آدمها را
بهتر از آنچه هستند
به خاطر میسپارد.
یا شاید
آدمها واقعاً
فقط در خاطرهها بلدند
دوستداشتنی بمانند.
باد هنوز میوزید،
و او هنوز
میانِ رفتنی که میترساندش
و ماندنی که آهسته خفهاش میکرد
ایستاده بود
بیآنکه بداند
کدام کمتر درد دارد...
کانال تلگرام و آهنگ این متن درال ماریاچی سرگردان
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی