گاهی همهچیز را میدهم... تمام نیرویم، تمام شبهای بیخوابیام، تمام لحظاتی که میتوانستم برای خودم باشم اما نبودم.
راه میروم، میدوم، میجنگم، اما انگار هر قدمی که برمیدارم فقط مرا به نقطهی صفر میرساند.
مثل این است که زمان دستهایم را گرفته و به تمسخر میگوید: «هر چه بیشتر تلاش کنی، بیشتر میبازی.»
به گذشته نگاه میکنم... و میبینم چیزی در دستم نمانده. تمام آن لحظههایی که فکر میکردم معنا دارند، در گرداب سکوت محو شدهاند.
انگار همهچیز فقط یک رؤیای فرسوده بود.
در پایان، هیچکدام از این جنگها مهم نبود... هیچکدام از این زخمها، هیچکدام از این اشکها.
فقط من ماندهام و سایهای که مدام تکرار میکند:
«در آخر... هیچ چیز در اختیار تو نبود.»
پ.ن: آهنگی که متن ازش الهام گرفته شده in the end
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی