انگار باید یه عمر بزنی به در و دیوار، گند بزنی به خودت و دنیا، تا آخرش تازه بفهمی چی به چیه. یه جایی وسط راه، وقتی همه چیز رو باختی، تازه یه نوری میخزه توی کلهت که آره، حالا شاید داری میفهمی چطوری باید نفس بکشی بدون اینکه له شی.
اولش فکر میکنی قراره دنیا رو فتح کنی. بعد میفهمی فقط داری یاد میگیری چطوری زمین نخوری. همهش با آزمون و خطا، با اشتباههای احمقانه، با تصمیمهایی که شب تا صبح پشیمونت میکنن.
فکر میکنی زندگی یه مسابقهست. که باید بجنبی، که باید از بقیه جلو بزنی. بعد میفهمی بیشتر شبیه یه مشت بازیگر خستهایم که فیلمنامهمون رو کسی گم کرده و داریم بداهه میریم جلو.
یه روز میفهمی همون قهوه سردِ رو میز، صدای گربه از حیاط، اون پیرمردی که هر روز با کت خاکی از جلو مغازه رد میشه، خودشون زندگیان. نه موفقیت، نه تعطیلات پاریس، نه جایزه.
یه روزی میرسی به جایی که نه دنبال نجاتی، نه دنبال معنا. فقط میخوای یه روز دیگه بگذره بدون جنگ، بدون فحش دادن به خودت توی آینه. اونوقته که میفهمی شاید همین، اسمش زندگی باشه.
یه روز همین نزدیکیها از خواب پا میشی، یه نگاهی به خودت تو آینه میکنی، به چشمایی که دیگه برق ندارن، ولی یه آرامش لعنتی توشونه. چون بالاخره یاد گرفتی بدون برنامه، بدون نقشه، بدون قهرمانبازی، نفس بکشی و بگی:
«باشه، امروز هم هستم. همین کافیه.»
برچسب:
نویسنده: ترانه شریفی